نمی دانم نقش این همه اندوه نهفته در خویشتن را روی کدام سینه حک
کنم
تا طرح ناخوشایندشان مثل خوره روحم را در انزوا نطلبد و سیاهی سایه ام
را خوش بین شوم !
آن وقت مثل همه ی آدم هایی می شدم که هیچ وجه تشابهی در بین
افکار من و ایشان پیدا نشده است
و می خندیدم به همه ی چیزهایی که آن ها را می خنداند و با یک شاخه
گل و یک نیم نگاه روحم می رفت به ملکوت اعلی !
اما اینجا هیچ ناطقی روشنی مسیر را نطق نمی کند و هیچ همدلی هم به
درد دل من نمی خورد !
ژرفای احادیث مردم را اسکناس هایی رنگارنگ احاطه کرده اند و گیسوهایی
که طره ها را در آغوش می گیرند ! !
پس به ناچار با سینه ی تکه کاغذهایی مواجه می شوم که زلالی شان را
به قلم من می سپارند و من هم می نویسم برای دل تو !
خیال من در هم می ریزد بی آن که دلیلی برای دگرگونی های خویشتن
بیابم
واشک می ریزم مثل کودکی که مادرش او را از شیر می گیرد و و انگار
خیالی خوش را گم و گور کرده است !
این گونه تو من را بچه ی ریش دار می خوانی !
و نمی دانی که خلاء امیال من رانمی تواند هوای خنده های صدا دار هم
آغوش تو پر کند و احساس من می خندد به ریش آن ها "فقط"
آخر ...
هیچ چیزی برای کودک، شیر مادرش نمی شود !
در زندگی درپی شناخت احساسی بودم که بعضی ها از آن دم می زدند
می خواستم بدانم کدامین محرک آدم ها را به دنبال هم می کشد و آخر
هم برای هم می کشد؟ !
کدامین احساس خرد را از سر آدمی به در می کند و طرح خوشایند دیگری
را جای آن می نشاند !
این که چگونه یک جاذبه اشک ها را از سد بغض فراری می دهد آن ها را
نماد همدرد ی با دلی آشنا می کند !
از سر کدام نیرو آدم ها خستگی هاشان را به درونشان محول می کنند و
طراوت را اظهار می کنند !
یا این که کدام پوشش غرور را محذوف می شمارد و دو نفر را وادار می کند
تا به آن یکی بگویند :
آی فلانی ..." دوستت دارم" !
"شناخت همه ی این ها نقطه ی قوتی بود برای ارضا نمودن کنجکاوی های
ذهن من" !
حادثه گویا ترین پاسخ برای پرسش هایی بود که ذهنم از تجزیه تحلیل آن
قاصر بود !
وقتی عزیز ترین شخصیت حقیقی پیرامونم را به خروارها خاک سپردم،
فهمیدم خاطره ها ی زیبا هم می توانند عامل تجزیه احساس آدمی شوند !
وقتی زلالی قطره اشک های صمیمی ترین دوستانم منظر چشمان من شد
فهمیدم آب هم گاهی آتش می زند !
یا وقتی که تنهایی به مالک خویشتن خندید دریافتم که او هم غریت آدم ها
را درک نمی کند !
آری ، عوامل ابهام در روان من را وزیر حادثه استیضاح می نمود !
نمی دانم این احساسی که گاه و بی گاه سرتاپای وجودم را می چسبد
اسمش چیست !
یا مثلا نام محرکی که سبب می شود یک نفر را بیشتر که ....نه .... "اندازه
ی خودم "..... دوست داشته باشم برایم مجهول است !
برای من غیر قابل درک است که
چرا پیرمرد همسایه هیچ وقت ازدواج نکرده است و فقط زل می زند به
پیرامونی که برایش بی ارزش جلوه می کند !
من نمی دانم اسم این احساسی که گاه و بی گاه وجودم را محکم در
آغوش می گیرد چیست !؟؟
نکند باردیگر حادثه نقصان خیالم را تکامل بخشیده است و آرمانی جنجالی را
بدان عرضه نموده است !
مثل حقیقتی که آدم ها آن را دوست دارند و در جست و جوی آن گام برمی
دارند ، اما عاقبت مزه ی ناخوشایندش دهانشان را تلخ می کند !!
شاید این احساس همان احساسی است که موی پدرم را زود سفید کرد و
مادرم را معشوقش ساخت !!!
شاید این با راجبار نشات گرفته از اختیار وادارم کرده است که از عمق
وجودم فریادی براورم که :
آ آ آ آ ی ...فلانی ی ی ی ....دوست دارم !
می دانم دیدگان و افکارت مناظره گر عشق بازی واژه های من است !
و ، صف آرایی شان را به سرعت مرور می کنی تا سرانجام این اتحاد را
برای خود تفسیر نمایی !
اما گزینش گر کدام عاقبت شوم وقتی از آخر قصه مان فرار می کنم
وقتی با هر خداحافط یک قدم به انتها نزدیک می شوم و به تنهایی ام سلام
می کنم !!
شاید برای این است که ،ادم ها برای سختی آفریده شده اند !
خسته که نیستی !
پس لبخند بزن !
این تمام زندگی است
پس لبخند بزن تا ... زندگی کنیم !