تبليغاتX
ده روز مهرگردون افسانه است وافسون ::. ده روز مهرگردون افسانه است وافسون .::

ده روز مهرگردون افسانه است وافسون

: منوی اصلی

 

صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
 

 

: نوشته های پیشین

 

تیر 1386
خرداد 1386

 

: پیوندها

 

.:: قالب های رایگان ::.

 

: موسیقی

 


 
 

: طراح قالب

 

قالب های رایگان برای بلاگفا

 
 

زان می که حیات جاودانی است بخور

                       سرمایه لذت جوانی است بخور

سوزنده چو آتش است لیکن غم را

                       سازنده چو آب زندگانی است بخور  

+++++++++++++++++++++++++++++++

چون نیستزهرچه هست جز بادبه دست

            چون هست به هرچه هست نقصان وشکست

انگارکه هرچه هست درعالم نیست

            پندارکه هرچه نیست درعالم هست   

| +| نوشته شده در  جمعه 1 تیر1386 توسط مهدی   |   |  ارسال به دوستان
 

زندگی آرامش یک دریاست            زندگی اوج غم پروانه هاست

زندگی گریه شمع سوزان است        زندگی اتش غمبارماست

زندگی یعنی مرگ وآرامش          زندگی یعنی عشق وآسایش

زندگی یعنی عشق بی آغاز        زندگی یعنی مرگ بی پایان

زندگی یعنی بی همه بودن          عاشق عشق وزندگی بودن

زندگی یعنی افسوس گذشته        زندگی یعنی امیدآینده 

| +| نوشته شده در  یکشنبه 27 خرداد1386 توسط مهدی   |   |  ارسال به دوستان
 
| +| نوشته شده در  یکشنبه 27 خرداد1386 توسط مهدی   |   |  ارسال به دوستان
 
نمی دانم نقش این همه اندوه نهفته در خویشتن را روی کدام سینه حک

 کنم

تا طرح ناخوشایندشان مثل خوره روحم را در انزوا نطلبد و سیاهی سایه ام

را خوش بین شوم !

آن وقت مثل همه ی آدم هایی می شدم که هیچ وجه تشابهی در بین

 افکار من و ایشان پیدا نشده است

و می خندیدم به همه ی چیزهایی که آن ها را می خنداند و با یک شاخه

گل و یک نیم نگاه روحم می رفت به ملکوت اعلی !

اما اینجا هیچ ناطقی روشنی مسیر را نطق نمی کند و هیچ همدلی هم به

درد دل من نمی خورد !

ژرفای احادیث مردم را اسکناس هایی رنگارنگ احاطه کرده اند و گیسوهایی

 که طره ها را در آغوش می گیرند ! !

پس به ناچار با سینه ی تکه کاغذهایی مواجه می شوم که زلالی شان را

به قلم من می سپارند و من هم می نویسم برای دل تو !



خیال من در هم می ریزد بی آن که دلیلی برای دگرگونی های خویشتن

بیابم

واشک می ریزم مثل کودکی که مادرش او را از شیر می گیرد و و انگار

خیالی خوش را گم و گور کرده است !

این گونه تو من را بچه ی ریش دار می خوانی !

و نمی دانی که خلاء امیال من رانمی تواند هوای خنده های صدا دار هم

 آغوش تو پر کند و احساس من می خندد به ریش آن ها "فقط"

آخر ...

هیچ چیزی برای کودک، شیر مادرش نمی شود !



در زندگی درپی شناخت احساسی بودم که بعضی ها از آن دم می زدند

می خواستم بدانم کدامین محرک آدم ها را به دنبال هم می کشد و آخر

هم برای هم می کشد؟ !

کدامین احساس خرد را از سر آدمی به در می کند و طرح خوشایند دیگری

 را جای آن می نشاند !

این که چگونه یک جاذبه اشک ها را از سد بغض فراری می دهد آن ها را

 نماد همدرد ی با دلی آشنا می کند !

از سر کدام نیرو آدم ها خستگی هاشان را به درونشان محول می کنند و

طراوت را اظهار می کنند !

یا این که کدام پوشش غرور را محذوف می شمارد و دو نفر را وادار می کند

 تا به آن یکی بگویند :

آی فلانی ..." دوستت دارم" !

"شناخت همه ی این ها نقطه ی قوتی بود برای ارضا نمودن کنجکاوی های

 ذهن من" !



حادثه گویا ترین پاسخ برای پرسش هایی بود که ذهنم از تجزیه تحلیل آن

 قاصر بود !

وقتی عزیز ترین شخصیت حقیقی پیرامونم را به خروارها خاک سپردم،

فهمیدم خاطره ها ی زیبا هم می توانند عامل تجزیه احساس آدمی شوند !

وقتی زلالی قطره اشک های صمیمی ترین دوستانم منظر چشمان من شد

 فهمیدم آب هم گاهی آتش می زند !

یا وقتی که تنهایی به مالک خویشتن خندید دریافتم که او هم غریت آدم ها

 را درک نمی کند !

آری ، عوامل ابهام در روان من را وزیر حادثه استیضاح می نمود !



نمی دانم این احساسی که گاه و بی گاه سرتاپای وجودم را می چسبد

 اسمش چیست !

یا مثلا نام محرکی که سبب می شود یک نفر را بیشتر که ....نه .... "اندازه

 ی خودم "..... دوست داشته باشم برایم مجهول است !

برای من غیر قابل درک است که

چرا پیرمرد همسایه هیچ وقت ازدواج نکرده است و فقط زل می زند به

 پیرامونی که برایش بی ارزش جلوه می کند !

من نمی دانم اسم این احساسی که گاه و بی گاه وجودم را محکم در

 آغوش می گیرد چیست !؟؟



نکند باردیگر حادثه نقصان خیالم را تکامل بخشیده است و آرمانی جنجالی را

 بدان عرضه نموده است !

مثل حقیقتی که آدم ها آن را دوست دارند و در جست و جوی آن گام برمی

 دارند ، اما عاقبت مزه ی ناخوشایندش دهانشان را تلخ می کند !!

شاید این احساس همان احساسی است که موی پدرم را زود سفید کرد و

 مادرم را معشوقش ساخت !!!

شاید این با راجبار نشات گرفته از اختیار وادارم کرده است که از عمق

 وجودم فریادی براورم که :

آ آ آ آ ی ...فلانی ی ی ی ....دوست دارم !



می دانم دیدگان و افکارت مناظره گر عشق بازی واژه های من است !

و ، صف آرایی شان را به سرعت مرور می کنی تا سرانجام این اتحاد را

برای خود تفسیر نمایی !

اما گزینش گر کدام عاقبت شوم وقتی از آخر قصه مان فرار می کنم

وقتی با هر خداحافط یک قدم به انتها نزدیک می شوم و به تنهایی ام سلام

 می کنم !!

شاید برای این است که ،ادم ها برای سختی آفریده شده اند !

خسته که نیستی !

پس لبخند بزن !


این تمام زندگی است



پس لبخند بزن تا ... زندگی کنیم !


| +| نوشته شده در  یکشنبه 27 خرداد1386 توسط مهدی   |   |  ارسال به دوستان
 
تصاویری از رعدوبرق درکویر 13/3/86کریت طبس

| +| نوشته شده در  یکشنبه 27 خرداد1386 توسط مهدی   |   |  ارسال به دوستان
 
| +| نوشته شده در  پنجشنبه 24 خرداد1386 توسط مهدی   |   |  ارسال به دوستان
 
| +| نوشته شده در  پنجشنبه 24 خرداد1386 توسط مهدی   |   |  ارسال به دوستان
 
| +| نوشته شده در  پنجشنبه 24 خرداد1386 توسط مهدی   |   |  ارسال به دوستان
 

آمد اما در نگاهش آن نوازشها نبود
چشم خواب آلوده اش را مستي رويا نبود
نقش عشق و اروز از چهره دل شسته بود
عكش شيدايي در آن آيينه شيدا نبود
لب همان لب بود اما بوسه اش گرمي نداشت
دل همان دل بود اما مست و بي پروا نبود
در دل بيدار خود جز دين رسوايي نداشت
گر چه روزي همنشين جز با من رسوا نبود
در نگاه سرد او غوغاي دل خاموش بود
برق چشمش را نشان از آتش سودا نبود
ديده ام آن چشم در
آمد اما در نگاهش آن نوازشها نبود
چشم خواب آلوده اش را مستي رويا نبود
نقش عشق و اروز از چهره دل شسته بود
عكش شيدايي در آن آيينه شيدا نبود
لب همان لب بود اما بوسه اش گرمي نداشت
دل همان دل بود اما مست و بي پروا نبود
در دل بيدار خود جز دين رسوايي نداشت
گر چه روزي همنشين جز با من رسوا نبود
در نگاه سرد او غوغاي دل خاموش بود
برق چشمش را نشان از آتش سودا نبود
ديده ام آن چشم درخشان را ولي در اين صدف
گوهر اشكي كه من ميخواستم پيدا نبود
در لب لرزان من فرياد دل خاموش بود
آخر آن تنها اميد جان من تنها نبود
جز من و او ديگري هم بود اما اي دريغ
آگه از درد دلم زآن عشق جان فرسا نبود

خشان را ولي در اين صدف
گوهر اشكي كه من ميخواستم پيدا نبود
در لب لرزان من فرياد دل خاموش بود
آخر آن تنها اميد جان من تنها نبود
جز من و او ديگري هم بود اما اي دريغ
آگه از درد دلم زآن عشق جان فرسا نبود

| +| نوشته شده در  دوشنبه 21 خرداد1386 توسط مهدی   |   |  ارسال به دوستان
 


This Template Designed By  مقداد معظمی
All Rights Reserved

ده روز مهرگردون افسانه است وافسون

<-PostContent->
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  <-PostDate->ساعت <-PostTime->  توسط <-PostAuthor-> 

ده روز مهرگردون افسانه است وافسون
SEARCH  

FIND YOUR DOMAIN NAME

SEARCH  

SELECT YOUR DESIRED EXTENSION(S)

.com   .net   .biz   .ua   .com  

ABOUT US

MENU

        First Page
        Archives
        Email

Archive

        <-ArchiveTitle->

LinkDump

      آرشیو پیوندهای روزانه

Category

Authors

Link

        <-LinkTitle->

Designer

  Design By :  مقداد معظمی
  Powered By :  BlogFa



ADS

    قالب ساز
    عاشقانه
    آهنگ رپ فارسی
    جام جهانی

Best Postes

    قالب سینما
    قالب پیترپن
    قالب بهار
    قالب کانتر
    قالب هفت کوتوله
    قالب پاییز سرخ
    قالب عاشقانه 1
    قالب عاشقانه 2
    قالب فروهر
    قالب تدی 2
    قالب فرشته
    قالب هک
    قالب هیولاها
    قالب میکی موس
    قالب سیاه
    قالب سیب
    قالب نینی
    قالب آسمان نارنجی
    قالب موزیک
    قالب هری پاتر
    قالب محرم
    قالب سیندرلا
    قالب چی توز
    قالب پرتال


<-PostTitle->        

  <-PostContent->
ادامه مطلب                           

  نوشته شده در  <-PostDate->ساعت <-PostTime->  توسط <-PostAuthor->   

                 


online
Online Casino